آخرین مطالب

اختصاصی آفتاب آبپخش/دم خروس را باور کنم یا قسم حضرت عباس!

به گزارش آفتاب آبپخش: وقتی با ژست های مختلف ادعا میکردی ، زمین های پشت پارک را فلان مدیر درزمان مدیریتش از مستطیلی به ذوذنقه ایی تبدیل کرده و ملک های بسیاری را بالا کشیده، حالا چه شده که اورا درآغوش گرفته ایی  و..................


 

 

هم‌نشین بدنام

 

روزی روزگاری دسته‌ای از راهزنان راه کاروانی را بسته بودند و دارایی مسافران را برده بودند. وقتی خبر به شهر رسید حاکم دستور داد لشکری انبوه فراهم آوردند و فرسخ‌ها دورتر از محل واقعه اطراف بیابان وسیع را در محاصره گرفتند و راه آمد و شد را بستند و اندک اندک حلقه‌ی محاصره را تنگ‌تر کردند و هر آینده و رونده‌ای را زیر نظر گرفتند تا عاقبت در گودی میان تپه‌های دور افتاده به دسته‌ی راهزنان دست یافتند، همه را گرفتند و دست و بازو بستند و پیش حاکم آوردند.

 

حاکم به قاضی گفت :‌ «هیاهو در اندازید، دزدان را در جمع مردم محاکمه کنید، اگر بی‌گناهی در میان آن‌ها هست بشناسید و گناهکاران را عذابی سخت بدهید و خبر آن‌را به همه جا برسانید تا دیگران بهوش باشند و راه‌ها امن و امان شود

 

قاضی یکی یکی را محاکمه کرد و دزدان همه خود را بی گناه می دانستند و بهانه‌ها می‌تراشیدند ولی اموال کاروان را تقسیم کرده بودند و هر یک چیزی از آن داشت و هیچ‌یک نمی‌توانستند عذر وجهی بیاورند و ناچار اعتراف کردند که کارشان راهزنی است. اما یکی از ایشان گناه خود به گردن نمی‌گرفت و می‌گفت : «من از ایشان نیستم و کارم دزدی نیست، شاعرم، نقاشم، نویسنده‌ام، هنرمندم و اگر بخت بد مرا با این جماعت پیوند داده است مرا با دزدان در یک ردیف نباید شمرد

 

نامه‌ای پر از آثار فضل و بلاغت و شعر و حکایت و حدیث و روایت به حاکم نوشت و شکایت کرد که «قاضی حرف مرا نمی‌پذیرد و داد مرا نمی‌دهد، من دزد نیستم و اهل دانش و هنرم

 

حاکم متاثر شد‌، جوان را احضار کرد و گفت : «نامه‌ای بسیار خوب نوشته‌ بودی که دلیل فهم و معرفت توست، چه می گویی؟»

 

گفت : «من دزد نیستم و خود را مستحق کیفر نمی‌دانم.» حاکم پرسید : «هم‌دسته‌ی دزدان چرا بودی؟» گفت : «ایشان را نمی‌شناختم و کارشان را نمی‌دانستم. به ایشان خدمت می‌کردم و مزد می‌گرفتم، حساب می‌نوشتم و کتاب می‌خواندم و موعظه می‌کردم

 

 پرسید : «قاضی چه می‌گوید؟»

 

گفت : «او نیز مرا هم‌دست راهزنان می‌شمارد و به عرایضم توجه نمی‌کند

 

حاکم دستور داد : «جوان را در حضور من محاکمه کنید

 

قاضی در حضور حاکم محاکمه را تجدید کرد و از جوان پرسید : «می‌دانستی که ایشان راهزنند یا نمی‌دانستی؟» گفت : «نمی‌دانستم و از وقتی کاروان را زدند فهمیدم و از همراهی با این جماعت پشیمان بودم

 

قاضی گفت : «بسیار خوب، نمی‌گویم که همنشینی دلیل همکاری است ولی چگونه از این لباس دزدی که پوشیده‌ای شرمنده نبودی؟»

 

گفت : «راضی نبودم و شرمنده بودم ولی چاره نبود

 

پرسید : «خوب چند وقت است که این نا اهلان کاروان را زده‌اند؟»

 

گفت : «دو ماه»

 

پرسید : «آنجا که کاروان را زدند کجا بود؟»

 

گفت : «فلان گردنه در فلان شهر و آبادی

 

قاضی پرسید : «آیا می‌توانی نقشه‌ی این راه ها را روی کاغذ بکشی تا در راه شناسی به ما کمک کنی؟»

 

گفت : «چرا نتوانم؟ من این راه‌ها را مانند کف دستم می شناسم و در رسم نقشه هیچ‌کس چون من استاد نیست

 

قاضی گفت : «آفرین! آیا می‌توانی شعری بسازی و پشیمانی خود را از همراهی با دزدان وصف کنی؟»

 

گفت : «چرا نتوانم؟ کلمات در دست من چون موم نرم هستند و می‌توانم با یک شعر شور بر پا کنم

 

قاضی گفت : «بارک‌الله! آیا می‌توانی داستانی بنویسی و برخورد دزدان را با کاروان و وحشت مسافران و گفت و شنید آنان را تعریف کنی؟»

 

گفت : «چرا نتوانم؟ ترس مردم قافله و التماس آنان و بی‌رحمی این دزدان خود داستان سوزناکی است

 

قاضی گفت : «احسنت! اما این دزدان چگونه زندگی می‌کردند که هیچ‌کس ایشان را نمی‌شناخت؟ آیا در این مدت جز اهل قافله چوپانی، دشت‌بانی، مسافر تنهایی، صحراگردی، دهقانی، غریبه‌ای آشنایی از مردم آن نواحی در حوالی جایگاه این دزدان دیده نمی‌شدند؟»

 

گفت : «چرا، ولی دزدان با اینگونه اشخاص کاری نداشتند و این اشخاص دسته‌ی دزدان را مسافرانی خوشگذران می‌دانستند

 

قاضی گفت : «با این ترتیب تو که دزدان را شناخته بودی و ناراضی و شرمنده بودی در مدت دو ماه با اینکه به مردم آبادی اطراف دسترسی داشتی و اسیر دزدان نبودی و می‌توانستی نقشه‌ی راه و جایگاه دزدان را بکشی و داستان دزدی را بنویسی چرا دزدان را رسوا نکردی و خبر را به گوش راه‌بانان نرساندی؟ چرا از ایشان جدا نشدی و فرار نکردی؟»

 

گفت : «در این فکر بودم و توفیق یاری نکرد

 

قاضی پرسید : «آیا در این مدت هیچ شعر نساخته‌ای؟»

 

گفت : «چرا یک شعر

 

قاضی گفت : «بخوان

 

جوان غزلی را که ساخته بود خواند. و قاضی به حاکم گفت : «بر من ثابت است که این جوان هم مانند باقی دزدان دزد است و گناهش از دیگران بیشتر است که دانسته‌تر و فهمیده‌تر شریک و همکار ایشان بوده است. شعرش هم از بی‌دردی و بی‌خیالی حکایت می‌کند. به شعر و داستان و معانی بیانش فریفته نباید شد زیرا که از همنشینی با دزدان پشیمان نیست. اگر دزد نبود همنشین ایشان نبود و اگر پشیمان بود پیش از دستگیری به جای غزل، شکایت‌نامه می‌ساخت. درخت را از میوه‌اش می‌شناسند و آدم بی‌معنی را از کارش و کسی که با بدکاران همنشین است و از آن راضی است همراه و همدست و یار و مددکار ایشان است. اگر از کارشان راضی نبود حتی اگر در دست ایشان اسیر بود می‌توانست به وسیله‌ی چوپانی، دهقانی، آینده و رونده‌ای راز ایشان فاش کند. همنشینی هم دلیل خوبی است

 

جوان گفت : «من جامه از تن کسی نکندم

 

قاضی گفت : «نمی‌توانستی، ولی از پوشیدن لباس دزدی پرهیز نکردی

 

جوان گفت : «با ایشان هم‌دل نبودم

 

گفت : «دروغ می‌گویی

 

گفت : «توبه می‌کنم

 

قاضی گفت : «حالا چاره‌ای ندارد. توبه پیش از رسوایی است، بعد از گرفتاری همه توبه‌کار می‌شوند»

 

گفت : « با من غرض داری  و نمی‌خواهی از کیفر معاف شوم

 

گفت : «همان غرضی را دارم که با دیگر راهزنان دارم

 

حاکم گفت : «به‌نظر می‌رسد که این هم محکوم است. تنها چیزی که از دیگر دزدان بیشتر داد زبان‌آوری و هوشیاری است. دریغ از هوشیاری که در راه کج به‌کار می‌رود که اگر در راه راست بود به بزرگی و بزرگواری می‌رسید