خاطرات غلامحسین افتخاری، از شهید خداکرم هاشمی
پایگاه خبری تحلیلی آفتاب آبپخش

آخرین عناوین

سال ۶۷ همراه شهید خداکرم هاشمی به جبهه اعزام شدیم  ظهر بود که به ناوتیپ امیرالمنین رسیدم نیروها را سازماندهی کردن ما را به گردان ذلفقار دادن وفرمانده گردان غلامرضا زارع بود آقای زارع نیروها را جهت سازماندهی به خط کرد


 نیروها سازماندهی شدن بنده هم آرپی جی زن شدم وشهید هاشمی ویکی دیگر از رزمنده ها کمکی من شدن با توجه به اینکه عراق شهر وفاوه راپس گرفت بود وجبهه ی ما شده بود این طرف اروند به آنجا اعزام شدیم خط ما نزدیک به پل وفاه بود نزدیک به دوماه ونیم آنجا بودیم بعد از این مدت گردان دیگه راجایگزینه ما کردن وما به ناوتیپ که در جراحی مستقر بود بر گشتیم اما این پایان ماموریت ما نبود بعد از دو روز که آنجا بودیم به ما اعلام کردن که گردان ابوالفضل که در جزیره مجنون مستقر بود نیرو نیاز دارد برای پیوستن به گردان اجباری هم در کار نبود هرکه دوست داره میتونه به صورت داوطلب اعلام آمادگی کند که بنده همراه با شهید هاشمی وتعداد دیگری از رزمندگان اعلام آمادگی کردیم وبعد از چند روز به جزیزه اعزام شدیم فرمانده گردان برادر پاسدار محمد صابر بود یک روز ظهر بعد از نهار به ما اعلام کردن نیروهای که از گردان ذلفقار اومدن جهت سازماندهی به خط شن ماهم بخط شدیم شروع کردن نیروها را سازماندهی کردن گفتن تک تیرندازها جدا تیربارچی ها هم جدا آرپی جی زنها همراه که کمک هایشان هم جدا بنده هم همراه با شهید هاشمی ودیگر کمکی که اسمش را یادم نیست جدا ایستادیم شروع کردن به سازماندهی کردن دراین سازماندهی شهید هاشمی وکمکی دیگر من را از من گرفتن واین دو عزیز شدن تک تیرانداز ازاینکه تا اینجا وقت سرتان را درد آوردم من را ببخشید اصل مطلب اینجاست که میخواهم در خصوص شجاعت ونترسی ودلیری این شهید بزرگوار و کم سن سال حرف بزنم شهید هاشمی چند سالی ازمن کو چکتر بود اما بسیار شجاع ونترس بودم موقعی که در گردان ذلفقار باهم بودیم وکمکی من بود همیشه به من میگفت فلانی اجازه بده من هم یه ارپی جی بزنم اما من قبول نمیکردم  عزیزان رزمنده ای که آرپی جی زن بودن والان دراین یادواره حضور دارند میدونن که چه صدای داره وامکان ا داره به گوش آسیب بزنه شهید هاشمی هم که کم سن وسال بود من نمیخواستم که به او آسیبی برسه و با پیشنهاد او مخالفت میکردم  اما این تصمیمش را گرفت بود وآخر سخن من هم تسلیم خواست او شدم واجازه یک شلیک را بش دادم گفتم نمیترسی گفت اگه می ترسیدم که اینجا نمیومدم بسیار پسر شجاع ونترسی بود من از همین جا به شجاعت او پی بردم اما برگردیم به جزیزه بعد از نهار که گردان را به خط کردن آقای صابر فرمانده گردان اول شروع کرد به سخنرانی بعد هم روزه خواند صدای خوبی هم داشت  بعد از پایان روزه روبچها ی گردان کرد گفت میخوام یه دست تشکیل بدم بنام دسته برو بر مگرد ازنام دسته هم مشخص بود که داره میگه میخواست با بچه ها اتمام حجت کند اجباری هم در کار نبود گفت هر دوست داره داوطلب بلند بشه خیلی از بچه ها که همگی هم جوان بودن وکم سن سال داوطلب شدن  خواست خدا بود وشهید هاشمی هم جزه آن دسته شد من بعد باش حرف زدم گفتم میدونی دسته برو بر مگرد یعنی چه گفت یعنی که اگه رفتیم دیگه بر نمیگردیم 
شهید هاشمی با شناخت کامل وبا اختیار این را را انتخاب کرد رفت وبرنگشت 

 موقعی که از برازجان اعزام شدیم ظهر رسیدیم نا وتیپ همان روز نزدیک به غروب بود که خبر رسید که عراق وفاو را گرفته  عراق تا پشت اروند آمده بود خط عراق آن طرف اروند بود و خط ما هم این طرف اروند ما نیروی گردان ذلفقار بودیم دو ونیمی انجا بودیم بعد بر گشتیم ناوتیپ  اونجا به ما اعلام کردن که گردان ابوالفظل که در جزیزه مجنون مستقر بود نیروی کمکی میخواست که ما هم داوطلب رفتیم


مارا پشت خط سازماندهی کردن روز بعد مارا به خط فرستادن یک هفته در خط بودیم که دشمن شب ۴-۴- ۶۷ به جزیزه حمله کرد اول آتش تهیه سنگینی رو سر بچه ها ریخت نزدیک های ساعت ۵ صبح بود که نیروهاش با قایق حمله را شروع کردن ودرگیری شدیدی شروع شد نیروهای پیاد دشمن همراه با تانک ار محورطلایه حمله کردن و جزیزه را محاسره کردن دشمن با چند لشکر به جزیزه حمله کرده بود ودیگر کاری از دست بچه ها ساخته نبود  فرمانده تیپ هم به منطقه امده بود وقتی دید که مقاومت فایده ای ندارد دستور عقب نشینی داد گردان ابوالفظل آخرین گردانی بود که داست جانانه مقاومت میکرد  وقتی دستور رسید اونها هم عقب نشینی کردن واز طرف هاشمی رفسنجانی هم تشویقی گرفت  فکر کنم رفسنجانی فرمانده کل قوا بود